هلن جونیهلن جونی، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

«هلن روشنای زندگی ما»

دنیایم با تو..

هلن... زیباترین واژه ی هستیم، دنیایم را زیبا کردی، به خواب و به رویایم معنا بخشیدی، لحظه هایم را شیرین کرده ای با برق چشمان معصومت قلبم سرشار میشود از عشق و با آن لبخندهای گاه و بیگاهت انگار که تمام وجودم لبخند میشود..اشکهای تو قلبم را به درد می آورد و مرا مصمم تر ممیکند برای بودن..برای بهتر بودن و قوی تر می کند برای ساختن..ساختن دنیای خوبی برای تو..هر روز که می گذرد عشقم به تو افزون تر میگردد و هر شب که در کنار تو به صبح میکشد مرا صبورتر میکند.. من تازه پی برده ام به مفهوم عشق ، به مفهوم شادی ، به مفهوم رنگ..به مفهوم زیستن برای دیگری... دیگری که نه،پاره ای از تنم.. تمام واژه ها خلاصه می شود در دوست د اشتن.. بهار آغاز همه ی...
15 فروردين 1394

هفت سین 94

بوی باران..بوی سبزه...بوی خاک.. شاخه های شسته ،باران خورده ،پاک.. آسمان آبی و ابر سفید..برگ های سبز بید.. عطر نرگس،رقص باد..نغمه ی شوق پرستوهای شاد.. خلوت گرم کبوترهای مست.. میرسد اینک بهار..خوش به حال روزگار.. سال نو مبارک   آرزویم در سال جدید دلی خوش برای همه    ...
29 اسفند 1393

آخرین روز سال

الان که نشستم و دارم این مطلبو می نویسم یکمی دلم گرفته.سال 93 هم تموم شد و رفت.تا هفت ساعت دیگه سال جدید شروع میشه و یک سال به سالهای عمرمون اضافه میشه.فکر میکنم به روزهای رفته..   اگه بخوام منفی نگر باشم 93 یه جورایی سال بدی بود با اون همه اتفاق بدی که خانواده ام پشت سر گذاشت ... اما وقتی نازنینم به دنیا اومد همه ی اونها فراموش شد و سال 93 تبدیل به زیباترین سال عمرم شد با این هدیه ی باشکوه خداوند..که لحظه شماری میکردیم برای اومدنش ،برای اینکه به دنیا بیاد  و به یمن قدومش همه چی رنگ شادی بگیره و گرفت..و یه بهار زیبا رو تو زمستون تجربه کردیم و زندگی روشن شد.. «هلن»نور و روشنی زندگی شد.. هلن عزیزم قبل از به دن...
29 اسفند 1393

ای به فدای آرامشت

یارم به یک لا پیرهن،خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن،مست است و هوشیارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم بس که لطیف است ان بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پادر حریم یار من ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند ...
27 اسفند 1393

نفسم پستونکی شد!!

جیگر طلای مامان، از وقتیکه یک ماهه شدی خیلی تلاش کردیم که شما پستونکی بشی.البته من از اول خیلی موافق این قضیه نبودم اما به دلیل گریه های شبانه زیاد واینکه خودت کلی اذیت میشدی و من هم شب ها در نقش پستونک ظاهر می شدم ، با اصرار زیاد اطرفیان که پستونک خوبه و مثل یک مادره و ...تصمیم به این امر خطیر گرفتیم اما هرچه تلاش کردیم بی ثمر بود و به در بسته می خوردیم و جنابعالی وقتی پستونک تو دهان مبارکتون می رفت حالت تهوع بهتون دست می داد.و خوردن دستهای خوشمزه اتو به پستونک ترجیح میدادی ،تا اینکه تصمیم گرفتیم یه مدل دیگه پستونک رو امتحان کنیم که خدارو شکر و در کمال ناباوری بعد از کلی تلاش دیدم که داری پستونک رو میک میزنی و چقدر خوشحال شدم.یعنی باورت...
27 اسفند 1393