هلن جونیهلن جونی، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

«هلن روشنای زندگی ما»

بدون عنوان

سلام عشق مامان این چند روزی که نتونستم به وبلاگت سر بزنم کلی اتفاق افتاد جیگرم. 18اسفند رفتیم خونه مامان من و شب رو اونجا بودیم و اولین شبی بود که شما دور از باباجون بودی و بابا نتونسته بود بیاد پیش ما.فرداش که اومدیم خونه دیدیم بابا لباسهای شما رو کنارش گذاشته بود تا از عطرشون خوابش ببره .و دلش برای گریه های شبانه شما کلی تنگ شده بود این یکی رو اصلا فکرشو نمی کردم.آخه دخمل من بد صداشو بالا میبره ها 19اسفند هم که با بابا رفتیم مرکز بهداشت برای مراقبت قد و وزن و واکسن دو ماهگی هلن خانم.که فداش بشم الهی اونجا دخمل کلی گریه کرد .قربون اون اشکات و اون صدای قشنگت برم که گرفته بود. اون شب رفتیم خون خاله مونا جون که عمل آپ...
23 اسفند 1393

بدون عنوان

قربون خنده های قشنگت برم الهی   زبونتو ببر تو دخمل!!   خوب حالا جدی نشو..   آفرین مامان اینجوری بهتره!!   ایشالا همیشه پیروز باشی نفسم   البته نه با جنگ و دعوا و مشت   چرا تعجب کردی مامان جان،راست میگم دیگه!   دخمل به این خوشگلی کی دیده؟؟   چی شده مامانی؟؟ ...
17 اسفند 1393

آغوش

تو را به آغوش می کشم و از عطر تنت سرشار می شوم... این تو نیستی که به آغوش من پناه آورده ای.این منم که تمام نیاز من در آغوش کشیدن توست و تقدیم تمام وجودم به پلک بر هم زدنی از تو...
16 اسفند 1393

خواب آروم

طلای مامان بلاخره بعد از چند شب بی قراری  و گریه های مداوم و شبانه روزی امشب  بعد ازینکه برای آروم کردن شما رفتیم بیرون و با ماشین یه دوری زدیم از سر شب تاحالا مثل فرشته ها آروم خوابیدی.مثل فرشته ها نه, تو خودت یه فرشته ای.خدارو شکر که امشب دل دخترم زیاد درد نگرفت و زیاد بی قراری نکرد. کنارت دراز کشیدم و دارم از دیدنت ,از بوییدنت,از لبخندهات توی خواب لذت میبرم.برای من اوج لذت مادر بودن وقتیه که با ولع داری شیر میخوری و تماشای اون نیمرخ معصوم و با نکمت فوق العادست.نمیشه وصفش کرد. الان که دارم اینو مینویسم مدام تکون میخوری  و هی سرت از,رو بالشت میفته پایین شیطون من هلن جونم بهترین خوابهای دنیا رو ببینی مامانی .شبت بخیر ...
16 اسفند 1393

بدون عنوان

هلن جونی من،شما از 15 روزگیت کولیک گرفتی و هنمزم خوب نشدی در طول شبانه روز چندین بار گریه های شدیدی میکنی که واقعا برام ناراحت کنندست نمی تونم برات کاری انجام بدم.فقط با بغل کردن و راه رفتن آروم میشی. کاش همه ی دردی که میکشی بیاد تو وجود من و شما آروم بشی..قربون یک لحظه لبخند تو برم که تمام دنیای منه   ...
15 اسفند 1393