هلن جونیهلن جونی، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

«هلن روشنای زندگی ما»

بدون عنوان

سلام نازنین مامان. دیروز تولد حضرت فاطمه الزهرا (س) و روز مادر بود،که امسال به عنوان یک مادر این روز رو تجربه کردم.و بابا هاشم شما هم به عنوان قدردانی از نه ماه بارداری و زحمتهایی که تا الان برای کوچولوی نازمون کشیدم منو کلی سورپرایز کرد.ممنونم ازش. این روزها روزهای خوبیه...روزهای دیدن خنده های شیرینت که الان از حالت بی صدا تبدیل شده به حالت صدادار منظورم از  حالت صدادار همون قهقه های قشنگ بچه هاست که همه عاشقشن.البته هنوز به اون جحد نرسیده. و من همش منتظرم که اون لحظه ی خندیدنت رو شکار کنم. روزهای خوب بهار که چند ساعت از روز رو هوا خوبه و من شمارو میبرم توی هوای آزاد تا آفتاب بگیری و از هوای خوب بهاری لذت میبری. بعد از تم...
22 فروردين 1394

ماه من در ماه سوم زندگی اش

خوشگلم الان دیگه زیباترین لبخندها رو نثار من و باباجون میکنی و وقتی باهات بازی میکنیم با تکون دادن دستها و پاهات و با خندیدنت عکس العمل نشون می دی و ما هم کلی ذوق میکنیم.. وقتی به شکم می خوابونمت تو اون گردن خوشگلتو بالا میآری تا دور و برتو نگاه کنی می خوام بمیرم برات.. وقتی من وبابا باهات حرف میزنیم با صداهای بانمکی که از خودت در میاری جواب مارو میدی.. بابا جون که کلی خوشحال میشه ازین موضوع و رو ابرها سیر میکنه.مخصوصا وقتهایی که بهت میگه:"بگو بابا" و شمای شیطون بلا هم بهش با اون صداهای بانمک جواب میدی! مامان جون که اکثر وقتا پیشته وقتی دستتاتو میگیره سعی میکنی از جا بلند بشی که قیافت واقعا دیدنیه با اون همه تلاشی که میک...
15 فروردين 1394

دنیایم با تو..

هلن... زیباترین واژه ی هستیم، دنیایم را زیبا کردی، به خواب و به رویایم معنا بخشیدی، لحظه هایم را شیرین کرده ای با برق چشمان معصومت قلبم سرشار میشود از عشق و با آن لبخندهای گاه و بیگاهت انگار که تمام وجودم لبخند میشود..اشکهای تو قلبم را به درد می آورد و مرا مصمم تر ممیکند برای بودن..برای بهتر بودن و قوی تر می کند برای ساختن..ساختن دنیای خوبی برای تو..هر روز که می گذرد عشقم به تو افزون تر میگردد و هر شب که در کنار تو به صبح میکشد مرا صبورتر میکند.. من تازه پی برده ام به مفهوم عشق ، به مفهوم شادی ، به مفهوم رنگ..به مفهوم زیستن برای دیگری... دیگری که نه،پاره ای از تنم.. تمام واژه ها خلاصه می شود در دوست د اشتن.. بهار آغاز همه ی...
15 فروردين 1394

هفت سین 94

بوی باران..بوی سبزه...بوی خاک.. شاخه های شسته ،باران خورده ،پاک.. آسمان آبی و ابر سفید..برگ های سبز بید.. عطر نرگس،رقص باد..نغمه ی شوق پرستوهای شاد.. خلوت گرم کبوترهای مست.. میرسد اینک بهار..خوش به حال روزگار.. سال نو مبارک   آرزویم در سال جدید دلی خوش برای همه    ...
29 اسفند 1393

آخرین روز سال

الان که نشستم و دارم این مطلبو می نویسم یکمی دلم گرفته.سال 93 هم تموم شد و رفت.تا هفت ساعت دیگه سال جدید شروع میشه و یک سال به سالهای عمرمون اضافه میشه.فکر میکنم به روزهای رفته..   اگه بخوام منفی نگر باشم 93 یه جورایی سال بدی بود با اون همه اتفاق بدی که خانواده ام پشت سر گذاشت ... اما وقتی نازنینم به دنیا اومد همه ی اونها فراموش شد و سال 93 تبدیل به زیباترین سال عمرم شد با این هدیه ی باشکوه خداوند..که لحظه شماری میکردیم برای اومدنش ،برای اینکه به دنیا بیاد  و به یمن قدومش همه چی رنگ شادی بگیره و گرفت..و یه بهار زیبا رو تو زمستون تجربه کردیم و زندگی روشن شد.. «هلن»نور و روشنی زندگی شد.. هلن عزیزم قبل از به دن...
29 اسفند 1393